کار بدون مرخصی
بعضی روزها کلافه میشوی نمیدانی به کدام یک باید برسی کار خانه یا کار دوردانه هایت نزدیک ظهر میشود هنوز برای پدر خانه غذایی اماده نیست به اشپزخانه که میروی یکی مدام چسبیده به تو و دامنت را میکشد صدای جیغ و گریه اش تا انتهای وجودت را میگیرد نمیدانی عصبانی میشوی یا کلافه یکی دیگر به او میپیوندد و مدام میگوید بیا کارت دارم یه نگاه به پسرک و یه نگاه به دردانه دخترم میندازم با حال نزار دست از اشپزخانه میکشم و مینشینم یکی اینور و یکی انور مینشیندد و هردو باهم گریه میکنند و روی خواسته ی خود پافشاری میکنند . نگاهم به ساعت است اما این کار مرخصی ندارد انصراف هم ندارد تنها کار سختی است که مزد مادی هم ندارد فقط نگاهم به خداست که مزدم را بدهد من این کار بدون مزد را عاشقانه دوست دارم بی مرخصی.